پنجره را باز خواهم کرد

زندگی خیلی پیچیده است. فهم آن ترا گیج می کند. نمی فهمی که چگونه در حادثه ها فرو میایی، سقوط می کنی ولی باز هم بر می خیزی و در بی اعتنابی به سرنوشت راهت را ادامه می دهی. باید اینطور باشد. در غبر اینصورت ما زنان سرباز های جنگی در جامعه نخواهیم بود. ما مادران، عاشقان نبرد به نبرد رزمنده ایی نیرومند تر چگونه قادر خواهیم بود که با لبخندی صادقانه به جهان سلام بگوییم. که همه صبوری، عشق و نیروی خواستن توانایی تغییرات را دارند. که حتی وقتی ناگهان ویروس کرونا ترا در چنگ خود می گیرد، سر خم فرو در نمی اوری. در آن آخرین لحظات باقی مانده از زندگانی یک نیرو بر تو فرمان می دهد باید بکوشی، بکوشی، بکوشی که مسئولیت ها را بیاد اوری، نقشت در جامعه، آدم های که به تو ‌ وابستگی دارند، و قدرت شخصی خودت را که اندیشه ترا در آن بستر بیماری کرونا، در آن انزوا و تنهایی قوی می سازد . تو تعهدی به زندگی و فرزندانت داری . تو دیگر فقط آن “من” نیستی. بلکه با حس همنوعی با بهترین شکل عشق سر را از روی بالش بر می داری. من زنده ام، من زنده ام…

نیمه شب بود .در تاریکی اتاق نمی توانستم پیکرم را پیدا کنم. دست هایم پاها یم را نمی یافتند و چشمانم ضربان قلب را نمی شنید. در سیاهی نیمه شب سرگردان بودم، چون روحی در مه غلیظ تیره گم شده بودم. انگار کسی مرا از تخت بر زمین انداخته و با لگد له و هزار تکه میکرد. از داغی بدنم می سوختم، ار سرمای درون می لرزیدم. سرفه ها پی در پی مرا می گرفتند و آن سینه عریان را با ناخن های شدیر ویروس کرونا می خراشیدند. زوزه گرگی در اتاقم می پیچید و در بالای سرم قهقهه می زد. روی زمین می خزیدم. تخت کجا بود؟ من کجا افتاده بودم؟ آدم ها، آنها که مرا می شناسند، خواهرم، برادرم و فرزندانم کجا بودند. دیگر ناامیدانه سر را بر زمین نهادم، خود را بدست ویروس سپردم.

خاموشی شب حکمفرما بود صدایی به جز روزه گرگ بگوش نمی رسید… انگار گرگ در گلویم لانه کرده بود. مرا سخت فشار می داد. نفسم بیرون نمی آمد. خلا دلزدگی گریه را می طلبید. میان ضعف و ناتوانی و زندگانی دست و پا می زدم و سرفه ها، گلو درد، تب، سردرد، درد شکم و عضلات بر بدن نحیفم، روان خسته ام و احساس پریشانم بی رحمانه تازیانه می زدند: “اگر بهبود نیایی شاید بمیری، ولی حالا نه، کمی طول می کشد!” سخنان پرستار بیمارستان و وحشت چشمانش ار نزدیک شدن به من چون پتکی بر سرم فرود می آمد.

به خاطر بر خورد سرد کارکنان به خانه باز گشتم. مرگ در بستر خودم را ترجیح دادم. پس من خواهم مرد… اما فرزندانم؟ و یک فکر در ظلمات اتاق جرقه زد و در سیاهی پیرامونم، در حیطه شعورم به دورم حلقه زد که دیگر بیرون رفتن از آن محال بود. تمامی وجودم را در اختیار داشت. سرم را بالا گرفت تا ببینم که هدف غایی من در این سه هفته چه بوده است که با قبول تحمل بی دغدغه پذیرش زجر و سختی و تلاش فراوان در برخاستن این بوده است که به زندگانی باز گردم. در شب های ظلمانی گر گفته از تب و تیزی بی امان سرفه ها بر سینه فقط تصویر فرزندانم مرا نگاه می کردند، با من بودند، با دست ها موهایم را ارام چنگ می زدند، با انگشتان اشک هایم را تا سرازیر شدن بر قلبم دنبال می کردند…

دوباره روی زمین خزیدم اما جهتم را عوض کردم. آن جا پنجره مرا تماشا می کرد. باید خود را به سویش می کشاندم و پرده ها را کنار می زدم. شب زیبایی خود را دارد، راز های نجوای عاشقانه، مرثیه دل ها. دیگر نمی خواستم‌ که افسرده باشم.‌ بیماران افسرده یعنی شخصیت های اندوهگین و مضطرب از بیماری بیشتر رنج می برند و خود را برای حوادث ناگوار آماده می سازند. در واقع از زندگی چشم می پوشند. آری! من از دل سوختن بر خود دست کشیدم. ‌

در آن اتاق ‌سیاه تر از دل ظالمان تنگی دیوار های سلول های انفرادی را بیاد آوردم. سفت و سختی تنها تشک افتاده بر کف زمین‌که خاطره گرمای بدن هزاران محکوم به مرگ را دارد. باید قلمی به تشک داد تا از آن آخرین لحظات بنویسد، از بغض و نگاه مبهوت بر در سلو،. نخواستن شنیدن باز شدن قفل سلول و صدای قدم های جلاد.‌

در آن اتاق قرنطینه من زندانی ها را کنار خود حس می کردم، گرسنه و خسته و منتظر هیچ. هیچ! چرا که هیچگونه اتفاقی رخ نخواهد داد، حتی دیگر انتظار رنگ خود را باخته است. با این‌ وجود شمع عشق هنوز در وجود آن محکومین سو سو می کند.‌ گریستم و خزیدم؛ آن چند قدم تا پنجره راهی بسی طولانی بود، گریه کردم، چرا به مقصد نمی رسیدم؟ خزیدم، اشک ها به زمین می افتادند و زیر تنه گرم کن ذوب می شدند و، و باورم نمی شد… رسیدم به پنجره دستان ضعیف و لرزانم را به لبه پنجره گرفته، تمامی ‌نیروی باقیمانده را به کار گرفتم. نفسم، ناله هایم، ضربان قلبم، هق هق گریه…

و بلند شدم. ایستادم! لحظه ای نفس عمیق کشیدم؛ چه نبردی بود. آری، اعتراف می کنم! چون من هم یک انسان هستم، یک زن با تمامی صفات خوب و ضعف و ناتوانی ها که همیشه توان جنگیدن را ندارم. اما از آنجایی که عشق به فرزندانم‌ تا آن اعماق وجودم را به تصرف درآورده است، نا امیدی پس از جنگی نابرابر مرا رها کرد. پرده ها را عقب کشیدم. پنجره را گشودم. اه ماه را دیدم. ماه در شکوه زیبایی لبخند میزد. ستاره ها برایم می رقصیدند. من تنها نبودم. و تخت را پیدا کردم. تلفن را دیدم. شماره را گرفتم.

تا آمدن آمبولانس به زندگی فکر می کردم، به روزی که دوباره خواهم‌ ایستاد.‌ باید برای آن روز پیراهنی سرخ بخرم، گیسوانم را افشان کنم، گونه ها را از شادابی بزک کرده و برای دوربین عشوه بیایم. من، یکی از زیباترین زنان، به سوی زندگی روزمره، کار و تلاش، هیاهو، حرکت و جنبش باز خواهم ‌گشت. یقین دارم. چون حیف هستم.

 

مهرنوش معظمی

2 آوریل 2020